برای یک لحظه فکر کردم همه چیز روبه راهه . برای یک لحظه همه ی زندگی و انشعابات متعدد را فراموش کردم . حتی رنگ لاک ... قرمز . برای یک لحظه احساس کردم همه چیز خوبه . خیلی خوب حتی رنگ قرمز برای ناخن . یادم رفت که پگاه رفته دنبال خانه .یادم رفت که صبح با امیرحسین دعوایش شده ، این را هم یادم رفته بود که شیما نیست ، دیگر نیست ، نخواهد بود . داشتم لاک می زدم . داشتم لاک قرمز می زدم ، به انگشت سبابه که رسیدم همه چیز خوب شد ، حداقل برای یک لحظه ... مگر چقدر جا می گیره رویای دختری که "لحظه ای فراموشی" باشه ؟ پگاه می گه فراموشی بهترین پایان برای یک زندگی می تونه باشه ... راست است. این که فراموش کنی همه را ، حتی این زندگی ...
پس فردا عید است . نوروز ... یک شروع . یک سال ، دوباره همان روزهای همیشگی ، همان کارهای همیشگی . اما همه می گن نوروز _ یک سال جدید . دو روز دیگر می شود سال بعد . امیرحسین وقتی از این جور چیزها بهش بگی ذوق می کنه . ولی من نه اتفاقا می گم چقدر لوس . مگر بچه بازیه ؟ مثلا اون لذت می بره از این که بدونه ده سال بعد سال هزار و چهارصد است ! من که می گم خب ! که چی ؟...
اگر شیما بود حتما تا امروز ماهی خریده بود .سه تا. امسال نیست فقط عکسش هست . خیره می شوم به نگاهش که پشت این قاب چه حرفی برای گفتن داره ؟ انگار هیچی ... ! ساعت چهار و نیمه . خورشید از پنجره سالن کله اش را تو کرده . اما حیف خبری نیست . آن لحظه که همه چیز خوب شد یادم رفته بود که پگاه چهارساعتی می شد که رفته زنگ هم نزده . یادم رفته بود دل شوره را . اما الآن ، اما حالا که حیف همه چیز یادم افتاده ، حتی رنگ لاک... قرمز . باید تا حالا می رسید . رفته خیابان جیحون . یک خانه ، طبقه سوم که هفتاد و دو متره . من که می گم خوبه . فقط یک پنجره روبه خیابان داشته باشه عالیه . یک پنجره که از بالا آدم ها را دانه دانه نگاه کنی . همه چیزشان را ببینی حتی رنگ لاک ناخن هایشان را . مهم نیست آدم های کجا ، جیحون با تجریش یا گیشا . فقط آدم باشه ، فقط صدای بوق ماشین باشه ! امیرحسین میگه جیحون نه ! از آن دسته آدم هاست که میگن آدم های مثلا جیحون و تجریش کلی فرق دارن . اما من میگم نه ... یک پنجره داشته باشه که بشود دود را از آن به خیابان بریزی . بشود از آن خاکستر را به خیابان بریزی . لب آن بشینی . قهوه بنوشی . بشه از آن کتاب های زِن را به خیابان پرت کنی . اگر بخواهم یک لحظه دیگر همه چیز را فراموش کنم ،ترجیح می دهم عید و پنجره را در خاطرم نگه دارم . پس فردا عید می گیریم بدون شیما ، بدون پنجره ای روبه خیابان جیحون فقط پنجره ای روبه یک انبار بزرگ از کیف و کفش که همه ی آدم هایی که در آن رفت و آمد می کنند ، مرد هایی اند که که قدشان معمولی و هیکلشان ... نمی دانم تاکنون خوب ندیده ام . سهم من از این پنجره تنها آفتابی ست که هر روز فضولی می کند. نگاه های کنجکاوانه من را مردم نگاه های دختری ... دختری نمی دانم چی می دانند ! من از این پنجره صدای خیابان ناصرخسرو را می شنوم . این پنجره را نه ... این پنجره را دوست ندارم . پس فردا عید است و دیگر پگاه از شیطنت های امیرحسین ریسه نخواهد رفت و شیما برایم لاک سرخابی نخواهد زد . دیگر خودم می توانم لاک بزنم ... قرمز .
می گفت اسم یارو هیراد ه . انگار صبح به امیرحسین هم گفته . نگفته هیراد اما گفته من و تو به درد هم نمی خوریم . شاید وقتی امیرحسین فهمیده پگاه جدیدا زیاد می ره تجریش ، شاید برای همین قاطی کرده ، شاید برای همین هم جواب تلفن های من را هم نمیده ... شاید برای همین لاک قرمز زدم ، شاید برای همین یک پنجره می خوام برای دود برای خاکستر ، شاید شیما می دونست که رفت ، می دونست که بُرید ، شاید شیما می دونست که هرسال عید سه تا ماهی می خرید . حالا می فهمم که چرا همیشه وقتی ماهی اول می مُرد بغض می کرد ، حالا می فهمم چرا می گفت این سه تا مثل ما می مونن . حالا می فهمم چرا رنگ ماهی ها رنگ لاک امروز من بود . حالا می فهمم ...
دو روز دیگه عید می گیریم. کاش می شد یک بار دیگه فقط لحظه ای دیگر همه چیز رو فراموش کنم . دلم شور می زنه هنوز پگاه بر نگشته ...