زندگی را می کُنم دانه ، مثل انار !

بعد از دو سال بالاخره شد.... بالاخره ، بالاخره ....

وای چقدر من خوش حالم . تلفن رو قطع کرده نکرده . کامپیوترم رو روشن کردم تا شاید حال خوش الآنم رو داد بزنم . دلم می خواد فریاد بزنم بگم خداجونم شکر ... شکر

بگم خوش حال ترین ، شادترین ،‌ خجسته ترین آدم رو زمینم ... بعد از دو سال انتظار ...

نمی دونم چی بگم . اصلا نمی فهمم چرا پاهام رو زمینه ؟ چرا بال ندارم چرا پرواز نمی کنم چرا الآن فاطمه خوابیده چه جوری خوابیده ؟ چه جوری تونسته بخوابه ؟ مینا چرا تو حمومه بیاین بابا بالاخره شد ...

دارم می میرم از خوش حالی نفسم بالا نمی آد ... وای خدا جونم شکر ...

به کی بگم ... به کی ؟

رو شونه هام دست می کشم  درد می کنه دارم بال در می آرم ... نوک سفیدش معلومه ... پر می کشم رو ابرها ... رو ستاره ها . می خندم . یه عالمه می خندم !

الآن همین چند دقیقه پیش فهمیدم زندگی با چشمان بسته اکران شده . یعنی به جای فردا امروز اکران شده ... بعد از دوسال ... و من دارم پرواز می کنم از خوش حالی !

پ.ن : خیلی ها می گن سیاه می نویسی اینم سفید ... این هم باحال ... ای زندگی مهربان و عزیز خیلی دوست دارم خودت هم می دونی !

گاهی وقت ها مطمئن می شم که خدا کارگردان فیلم زندگیه ... خدا جونم اگه ته فیلم زندگی تو سالن دنیا منو نگاه می کردی می دیدی که واسه فیلمت اونقدر دست می زدم که دستم سرخ بشه ...  منو دیدی . حالا بیشتر نگام کن.... لب خونی کن می بینی دارم می گم ....:

!... عاشـــــــــقتم ....!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده ناردانه نظرات ()