تو را ساختم . همین الآن بی مقدمه. با یک فرض ، یک پیش فرض ، که مثلا نیستی . الآن نیستی اما من به تو نامه می دهم . تو یک نفر باشی که هر دو به یکی بگوییم مامان . بابا؟ بابا نه ... بیا بابا نباشد ، رفته باشه نان بخرد ... ولی برود یک نانوایی دور . پشت کوچه . دو قدم مانده به بازار به مغازه ... رفته باشد . خب ؟ بیا کمرنگش کنیم. بابا رفته نان بیاورد... کاش بودی که با هم می رفتیم زندگی با چشمان بسته . بعد من علی را می دیدم ، یاد تو می افتادم . یا تو علی می شدی . با همان قیافه ، با همان حرف ها ... همان صداها . منم پرستو می شدم ولی بهتر ... خوب تر یا اصلا خوب تــــــر . تـــــر ... تو فقط بگو هستی از بودِ تو همه خوب می شویم ... قول ـ قول می دهم . حال همه خوب می شود . راست می گویم ... بی دروغ ، بی کلک ... تازه ای هنوز ... آن قدر تازه ای که اسم نداری هنوز خشک هم نشدی در ذهن آشفته ام . ولی اسمت بشود مهراد همان بیمارستانی که از آن زاده شده ام و کسی که صدایش به اوج می رساندم و در پرواز پژواک صدایش می لرزم و تکرار این لرزش احساس قدیمی حقیقت زندگی و خیال را می آمیزد ... آمیزش این حس است مهراد . پس تو هم باش مهراد . مهراد ,,,
الآن نیستی... یعنی فردا هم شاید نباشی . آخر هفته هم نیستی نه؟ حدس می زدم آخه تو از منی ! لای بافت سفید مغزم . بین آن گره های گوشتی در عمق ذهنم ... در سفیدی لخت پیچ های لوله ای مخ ... از منی تو از . خیال گسسته ام ... پس هیچ وقت نیستی آقا مهراد ! شاید هم بیایی نه ؟ آخر ماه ، مهر ، فروردین ، شهریور ؟ میایی نه مهر میایی ؟ شاید هم اسفند ، برای تولدم ! نگو یادت نبود ... ولی چه بد که هیچ خاطره ای از تو ندارم داداش مهربان قصه ... اصلا تو را یادم نیست . انگار رفته باشم در کما یک سال ؟ دو سال ... نه خیـــلی . شانزده ، هفده سال در کمای نبود تو پرواز کردم حالا ,,, الآن رسیدم به پله ی هجدهم . تو الآن در سکانس هجدهم وارد فیلم زندگی من شدی ! خیالت جمع اگر تو تیتراژ اول اسمت بنوده ولی تهِ فیلم می نویسند با حضور ... آن وقت من برایت دست می زنم ته فیلم زندگی . تهِ تهِ فیلم . بغل ؟ شاید ... شاید بغلت هم بکنم . البته شرط دارد اگر مامان بزرگ لپشان را گاز نگیرند نگویند محرم . نامحرم . آخه تهِ فیلم به یکدیگر نامحرم خواهیم بود ... سهم من از تو تنها دو ساعت این زندگی ست که یک عالمه کِش می آید و خیال می کنیم چند سال ـ چندین سال گذشته است ... ولی همه یادمان می رود که این فیلم زندگی را پایانی و محرمی ، نامحرمی . مثل علی و پرستو ( زندگی با چشمان بسته ) احسان و یلدا ( این جا بدون من ) ما هم همین جور . ولی حیف که اسم فیلم ما معلوم نیست . یعنی بعدا می گویم من و مهراد (...) حالا که من ته فیلمم . حالا که تو تازه فقط تو کلمه شدی مهراد . حالا که فقط حرف است و تا داستان کلی راه باقی ست . حالا ، حالا ... حالا که تو رابا کلی فرض و پیش فرض تازه ساختم . حالا . حالا که نزدیکیم به آخر راه . کلاغ ها دارند به خانه می رسند و داریم سرود پایانی را سر می دهیم . کی ؟ من دیگر لابد . چی ؟ گفتم ما ؟ نکند بود نبود تو را باورم شده است ! نکند زده است به سرم . نکند فکر کردم این نامه مخاطبی دارد ؟ نکند ... نکند !
نبودنت را مثل پتو روی سرم می کشم . صدای صوت سماور در گوشم می پیچد . این کلاغ هایند که دارند می رسند یا منم که جیغ می زنم ... من جیغ می زنم . از نیست تو جیغ می زنم . از هست تو جیغ می زنم .
تـــــو چه ضمیر اسرارآمیزی ست این دوم شخص مفرد . چه دیار عجیبی این تو .
این تو ی دیگری بودن ...!
کـــــــاش .......................
پ .ن : برادرم مهراد سلول هایش از واژه . گروه حونی اش : تنهایی منفی . تاریخ تولدش : هزار و سیصد و نعنا و گلابی ... ماه مهر . مثل مه . مثل ماه !
آقا . خانم . قدر برادر خودتو بدون خصوصا بزرگتر!
راستی چقدر یاد مهراد هیدن گروه زدبازی افتادم ... :دی
صداها مثل مروارید از لوله پلاستیکی بالا می آیند و به گوش من می رسند مثل باد . چقدر یاد باد افتادم . یاد چغلی کلاغ ها و باد . و باد . و باد ! پس کلاغ ها خبر می آورند حقیقت است . پس کلاغ ها دلواپس این زندگانی و دلواپس من ها ، که خبر ها را به گوش کسی می رسانند ... شاید کسی دور ، شاید کسی نزدیک ... پس باد را حقیقتی و من را حقیقتی و زندگی را حقیقتی است .
صداها از پذیرایی خانه بالا می آیند و در بام رها می شوند و من در بام . صداها در گوش من رها می شوند ... کوبیده می شوند بر من ... صدای خنده است . صدای خاطره است . صدای مرد . زن . صدای شجریان . من در بام تنها . آن جا درست دو طبقه پایین ِ جایی که من ایستاده ام صدای زندگی می آید ... بام خاکستری ست . در ها فلزییِ سرخ و دیوار ها سیمانی ، سیمانی . من هم سیمانی . زندگی شاید آدرس این طبقه را نمی دانسته که به این بام سر نزده است ... این جا در بام نه من می خندم و نه نسیم . تنها صدای خصمانه باد . هو . هو .
کسی دارد می بوسد ... آن جا درست دو طبقه پایین . که را ؟ شاید زندگی را می بوسد ، شاید کلاغ را ، شاید باد ، شاید هم اصوات شجریان را . نمی دانم ؛ نمی شنوم .
زندگی جان ! زندگی خان ! آقای زندگی ! زندگی بانو ! این جا این بالا ، یک دقیقه نگاه کن .. یک دقیقه نخند ... یک لحظه نبوس ... یک لحظه نخوان ... یک لحظه حرف نزن ... بغض می کنم دِ آخه مرتیکه ! زنیکه یک لحظه صبر کن ! باد دستان کبره بسته اش را بر موهای نبافته ام می کشد : ... زندگی خنده است و پژواک صدای شجریان ... زندگی بوسه است و خاطره و صدا ... زندگی را چگونه می خواهی دقیقه ای زندگی نباشد ! خفه شو ! زندگی ، زندگی؟ ... صدا م رو می شنوی ؟ پس من چی؟پس من تا کِی روی این بام فقط فاعل شنیدن باشم ،اشک هایم سرازیر می شوند...زندگی ؟ صدا آمد : کلاغ پَر . بام پر . دختر پر .
دختر جان می شنوی ؟
سرنوشت را گاهی فراموِش می کنم ... گاه فراموش می کنم که هستم و این بودن را چه لطفی ست ... گاه از خاطرم می رود بودنم را زیستم را و دم و باز دم هایم را عشقی نهفته است ... من را عشقی نهفته است همان گونه که تو ، همان گونه که او، و همان طور که ماه و گلدسته های زرین را عشقی ست ... ما از تبلور احساسات ذهن بارانی حاصل شده ایم و در دیار از ما بودن اشک محترم است ... اشک حرمت دارد و حُرم اشک های من ، الآن ، حُرم اشک های من اکنون مزرعه ای از انسانیت می کارد . اشک هایم را به باد خواهم سپرد تا همه جا پر شود از بودن ، پر شود از هستی ها. تا نه فقط ما که همه دنیا این، همه را جشن بگیرند ... اشک های الآنم را می کُنم دانه و قلمه می زنمش با مهربانی ... یک سبو گندم با آب و هفت دقیقه اشک ریختن ... صدای اذان است که بلند می شود ، حجب گلدسته هاست که می ریزد در گوشم پی یک تنهایی " قبول باشه " . افطاری من اشک هایست که در سال ها مدفون شده است چه کسی می گوید اشک غمبار ترین خاطره هاست؟ ... من اشک هایم را دوست دارم ... پیوند من و اشک هاست که می شود خاطره ،که می شود زندگی، که می شود باهم ... همه جا ، همیشه ...
این ، هم ، این ، باهم ، این بودن ، این زندگی ، گاهی چه فراموش می کنمش ... و اشک همان ناقوس کلیسایست که به یادم می آورد ...
پ.ن : امروز چشمانم بارانی بود ... به یاد آوردم ... همه را ...
اشک هایم ، باهم بودن هایمان و تابستان هایمان ... مبارک !